به عشق که

 

 

امشب از دشت احساس زیبا ترین گل را برای تو ،
 

از شاخه جدا خواهم ساخت .

 

شرمسار از رویت ،

 

که گل در برابرت چون کاهی است در مقابل کوه.

 

مهربان !

 

بی روی مهتاب گون تو از چه بنگارم

 

 وبه عشق که بنویسم از طلوع ستاره تا لحظه میلاد آفتاب .

 

مگر می توان به غیر از تو نوشت آنگاه که خورشید آب میشود

 

ازنگاه آتشینت وماه پرده بر رخسار کشیده از زلال چهره ات .

 

چشمه ها خاموشند تا کلام از لبان تو جاری است .

 

ای عزیز !

 

تا عطر دل انگیز تو مشامم را زنده نگه دارد بوی گلاب را نشناسم .