به عشق که .....
به عشق که
امشب از دشت احساس زیبا ترین گل را برای تو ،
از شاخه جدا خواهم ساخت .
شرمسار از رویت ،
که گل در برابرت چون کاهی است در مقابل کوه.
مهربان !
بی روی مهتاب گون تو از چه بنگارم
وبه عشق که بنویسم از طلوع ستاره تا لحظه میلاد آفتاب .
مگر می توان به غیر از تو نوشت آنگاه که خورشید آب میشود
ازنگاه آتشینت وماه پرده بر رخسار کشیده از زلال چهره ات .
چشمه ها خاموشند تا کلام از لبان تو جاری است .
ای عزیز !
تا عطر دل انگیز تو مشامم را زنده نگه دارد بوی گلاب را نشناسم .
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۱ ساعت توسط زخمـ خوردهـ
|
سلام دوستای عزیز محمد هستم