شهریار .....

“تو” با قلب ویرانه من چه کردی؟

ببین عشق دیوانه من چه کردی

در ابریشم عادت آسوده بودم…

تو با “بال” پروانه ی من چه کردی؟

ننوشیده از جام چشم تو مستم…

خمار است میخانه ی من…چه کردی؟

مگر لایق تکیه دادن نبودم؟

تو با حسرت شانه ی من چه کردی؟

مرا خسته کردی و خود خسته رفتی…

سفر کرده ، باخانه ی من چه کردی؟

جهان من از گریه ات خیس باران…

تو با سقف کاشانه ی من چه کردی؟

دلتنگم....

 

دلتنگم

دلتنگ روزهای باتو بودن

من صدایت کنم عشقم

و تو بگویی جانم

و من سیر نشوم از این جانم گفتن هایت

و باز صدایت کنم

و بازصدایت کنم ….

روزهای خوب چه زود تمام میشوند

 

عاشقانه

شهربی یار 

 

مگر ارزش دیدن دارد ؟؟؟؟

واقعا ارزش دیدن داره ؟

بساز و بسوز

ان شب که شد زندگی ما اغاز

اغاز شدافسانه این سوز و گداز

دادند به ما دلی و گفتند بسوز

دیدند که سوختیم گفتند بساز

ب سلامتی

 به سلامتی اینده ای که برای دیدنش کل عمرمو حرومش کردم.. 

 

سکوت

سکوت کردم تادلت برایم تنگ شود

 

... غافل از اینکه فراموش شدم..

نیاز به تو ....

به یک “نترس”

به یک “نوازش”

به یک “آغوش”

به یک “دوستت دارم”

خلاصه بگویم به “تو” نیازمندم

این روز ها .....


این روزهــــــــا زیــــــــــــادی ســــاکت شــــــده ام.

حرفهایم نمی دانم چرا به جای گلو،

از چـــشــمـــــــهایــــــم بیــــــــــرون می آینـــــــد