شهریار .....

“تو” با قلب ویرانه من چه کردی؟

ببین عشق دیوانه من چه کردی

در ابریشم عادت آسوده بودم…

تو با “بال” پروانه ی من چه کردی؟

ننوشیده از جام چشم تو مستم…

خمار است میخانه ی من…چه کردی؟

مگر لایق تکیه دادن نبودم؟

تو با حسرت شانه ی من چه کردی؟

مرا خسته کردی و خود خسته رفتی…

سفر کرده ، باخانه ی من چه کردی؟

جهان من از گریه ات خیس باران…

تو با سقف کاشانه ی من چه کردی؟

دلتنگم....

 

دلتنگم

دلتنگ روزهای باتو بودن

من صدایت کنم عشقم

و تو بگویی جانم

و من سیر نشوم از این جانم گفتن هایت

و باز صدایت کنم

و بازصدایت کنم ….

روزهای خوب چه زود تمام میشوند