گرمی وجودش ...
گاهی وقت ها میشه ساعت ها به چشمهای کنجکاوش زل میزنم...
اینقدر که از خستگی خوابش می گیره و دستهاش...
دستهایی که تا الان محکم دور تنم پیچیده شده بود،
سست میشه و دل من واسه اون گرمی وجودش تنگ...
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت توسط زخمـ خوردهـ
|
سلام دوستای عزیز محمد هستم