گاهی وقت ها میشه ساعت ها به چشمهای کنجکاوش زل میزنم...

اینقدر که از خستگی خوابش می گیره و دستهاش...

دستهایی که تا الان محکم دور تنم پیچیده شده بود،

سست میشه و دل من واسه اون گرمی وجودش تنگ...