.پس از پانسمان زخم ها، پرستاران از او خواستند

 که آماده شود تا از استخوان هایش

عکسبرداری شود. پیرمرد به فکر فرو رفت و یکباره

 از جا بلند شد و لنگ لنگان به سمت در

رفت. به پرستاری که می خواست مانع رفتنش شود

 گفت که عجله دارد و نیازی به عکسبرداری

نیست.پرستار سعی کرد او را برای ماندن و

 ادامه درمان قانع کند ولی موفق نشدند. از پیرمرد

دلیل عجله اش را پرسید.در جواب گفت: زنم در

 خانه سالمندان است. من هر صبح به آنجا می

روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود

!پرستار گفت: اصلا نگران نباشید. ما به

او خبر می دهیم که امروز دیرتر می رسید.پیرمرد جواب داد:

متاسفم! او بیماریِ فراموشی دارد

و متوجه چیزی نخواهد شد و حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با تعجب پرسید: پس چرا هر روز

صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید در

 حالی که شما را نمی شناسد؟

پیرمرد با صدایی غمگین و آرام گفت:

 

 اما من که می دانم او کیست!