عشق یعنی این....
.پس از پانسمان زخم ها، پرستاران از او خواستند
که آماده شود تا از استخوان هایش
عکسبرداری شود. پیرمرد به فکر فرو رفت و یکباره
از جا بلند شد و لنگ لنگان به سمت در
رفت. به پرستاری که می خواست مانع رفتنش شود
گفت که عجله دارد و نیازی به عکسبرداری
نیست.پرستار سعی کرد او را برای ماندن و
ادامه درمان قانع کند ولی موفق نشدند. از پیرمرد
دلیل عجله اش را پرسید.در جواب گفت: زنم در
خانه سالمندان است. من هر صبح به آنجا می
روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود
!پرستار گفت: اصلا نگران نباشید. ما به
او خبر می دهیم که امروز دیرتر می رسید.پیرمرد جواب داد:
متاسفم! او بیماریِ فراموشی دارد
و متوجه چیزی نخواهد شد و حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با تعجب پرسید: پس چرا هر روز
صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید در
حالی که شما را نمی شناسد؟
پیرمرد با صدایی غمگین و آرام گفت:
اما من که می دانم او کیست!

سلام دوستای عزیز محمد هستم